پارت نود و سوم :

پتکی محکم بر سرش خورد، احساس کرد تمام هوش و حواسش یکباره پر کشید‌. امکان نداشت. حرف‌های او دروغ بود! علی زبانش را روی لبانش کشید و با فشردن سرش به دیوار پشت سرش افزود:
- از یه جا به بعد فهمیدیم داره مشخصات بچه‌هایی که عین شما حروم زاده‌ان و جمع می‌کنه تا بره پیش پلیس...
پدر عاطفه در ازای آزادی برادرش چه کرده بود؟ معامله؟ علی با گره خوردن نگاهش به او با ترحم نگاهش کرد.
- منم افتاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    ناصرجان اخه چرانگفتی بهش

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    چون ناصر کلا نمی‌دونه آرش، برادر داشته

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    1

    سلام شما تنها نویسنده ای هستی ک رمانتو میخونم و دوسدارم لطفا هرروز برامون پارت بذار 🫠🩷

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    🥺🥹 خیلی خوشحالم که رمان و دوست دارین و همراه قصه اید.🌷🌷🌷❤️‍🔥

    ۱۱ ماه پیش
  • ثریا

    1

    پرینازی که مرحم درد های آرشه❤️ 🔥

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱۱ ماه پیش
  • ثریا

    1

    ناصر ناصر چرا توجه نکردی😑🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️چون نمی‌دونه آرش قبلا برادر داشته و آرش بهش نگفته

    ۱۱ ماه پیش
  • ماری

    1

    وای خیلی پیچیده شد هیچ حدسی نمیشه زد

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    و در آخر پریناز..ارش بنظرم بچسب به پری تنها کسیه ک بهت اهمیت میده نگرانت میشه درمان میکنه تو رو

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    1

    وبازهم پریناز❤️🥰 پارت هیجانی و زیبای بود ممنون عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!